يوسف عليه السلام و مهرورزى


سرگذشت عبرت‏آموز حضرت يوسف عليه السلام دريايى از مهر و محبت‏ها و عشق و علاقه‏ها و يا نقطه مقابل آن بى‏مهرى و بى‏محبتى‏ها است.


توجه به داستان زندگى آن شخصيت ممتاز ـ كه به تعبير قرآن كريم بهترين داستان1 است ـ و ويژگى‏هاى قابل توجه آن ، نكاتى را در ذهن هر خواننده‏اى از دنياى مهر و محبت و يا بى‏مهرى‏هاى غيرمنطقى روشن مى‏كند و جايگاه ويژه عشق و مهرورزى در زندگى و يا ثمره شقاوت و رذالت و بى‏مهرى را نمايان مى‏سازد .


هر چند حيات يوسف صديق پرده‏هاى بسيارى براى نمايش در باب كمال انسانى دارد ، اما اين مقام در سدد بيان زواياى حيات او به صورت كامل نيست، بلكه تنها نكته‏هايى كوتاه از زندگى پربار او كه بشارتهايى از مهر و محبت را نويد مى‏دهد بيان مى‏شود.


انحراف در به كارگيرى محبت


يعقوب عليه السلام به دليل اصرار بسيار زياد و اظهار علاقه خاله يوسف براى نگهدارى از او حضانت يوسف عليه السلام را به او سپرد .


سالى كه يعقوب از خاله خواست تا يوسف را به او برگرداند ، خاله با دنياى محنت و غم به سبب جدايى از يوسف مواجه شد، چاره‏اى انديشيد تا بتواند سال ديگرى يوسف را در كنار خود نگاه دارد.


شعله عشق و محبت يوسف چنان حرارتى داشت كه خاله را مجبور ساخت با تهمت دزدى او را نزد خود نگاه دارد به اين ترتيب كه كمربند گران بهايى ـ كه ميراث خانوادگى وى بود ـ را برداشت و زير پيراهن يوسف بست و دست كودك را گرفت و به سوى خانه يعقوب برد كه امانت را به صاحبش تحويل دهد.


كودك ، در دامان پدر نشسته بود كه خاله‏اش سراسيمه بازگشت ؛ يعقوب از اين بازگشت ناگهانى تعجب كرد و علت را پرسيد.


خاله گفت: كمربند گرانبهايم گم شده است، شايد يوسف دزديده باشد و شروع به بازجويى يوسف كرد. ناگاه از شوق فريادى كشيد و كمربند را بر كمر يوسف زير پيراهن نشان داد و براى كودك تقاضاى كيفر كرد.


كيفر دزد در مذهب ابراهيم خليل عليه السلام چنين بود كه دزد بايد يك سال برده صاحب مال شود.


شاكى، خود قاضى شد و حكم صادر كرد و يعقوب پاره تنش را به خاله پس داد و تسليم بردگى يك ساله جگر گوشه‏اش گرديد.


خاله براى رسيدن به خواهش دل و درمان عشق و محبت خويش و كثرت علاقه و مهر و محبتى كه به يوسف داشت در به كارگيرى محبت منحرف شد و به عزيزترين افراد نزد خود تهمت دزدى زد و دروغ گفت و او را به دامان خود برگرداند.


محبت سرشار يعقوب به يوسف


ويژگى‏ها و شاخص‏هاى بسيار با ارزشى در وجود يوسف باعث محبت و مهر خاصى از جانب يعقوب به او بود كه به سبب اين ارزشها يعقوب عشق و علاقه و محبت بيشترى نسبت به يوسف در مقابل ساير برادران داشت.


مسلم است كه اين برترى دادنِ يوسف، جهتى الهى و معنوى داشته نه اين كه مانند بعضى از پدران به خاطر امور دنيايى و ظاهرى، فرزندى را بر فرزند ديگر ترجيح دهند و هيچ قصد معنوى و الهى را در نيّت نداشته باشند ، از جمله: يوسف علاوه بر رويى زيبا و اندامى زيبا، روانى زيبا داشت و از زيبايى ظاهر و باطن برخوردار بود ، پاكيزه‏روى و پاكيزه خوى و پاكيزه سرشت بود ، داراى هوشى سرشار، ادب و خردمندى بى‏شمار و خوب خوبان روزگار بود.


روز به روز مهر پدر بر اين فرزند افزوده مى‏گشت تا اين كه يوسف خوابى ديد كه از آينده درخشنده‏اش خبر مى‏داد و مهر پدر را به وى دو چندان كرد.


يوسف خواب خود را براى پدر چنين وصف كرد:


إِذْ قَالَ يُوسُفُ لاِءَبِيهِ يَا أبَتِ إِنِّى رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِى سَاجِدِينَ 2 .


[ ياد كن ] آن گاه كه يوسف به پدرش گفت : پدرم ! من در خواب ديدم يازده ستاره و خورشيد و ماه برايم سجده كردند !


پدر به حقيقت خواب فرزند پى برد و دانست كه خبرى از مقام بلند او در آينده است و در تعبير خواب به فرزندش چنين گفت:


يَابُنَىَّ لاَ تَقْصُصْ رُؤْيَاكَ عَلَى إِخْوَتِكَ فَيَكِيدُوا لَكَ كَيْداً إِنَّ الشَّيْطَانَ لِلاْءِنسَانِ عَدُوٌّ مُبِينٌ 3 .


اى پسرك من ! خواب خود را براى برادرانت مگو كه نقشه‏اى خطرناك بر ضد تو به كار مى‏بندند ، بدون شك شيطان براى انسان دشمنى آشكار است . وَكَذلِكَ يَجْتَبيكَ رَبُّكَ وَيُعَلِّمُكَ مِن تَأْوِيلِ الْأَحَادِيثِ وَيُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَعَلَى آلِ يَعْقُوبَ كَمَا أَتَمَّهَا عَلَى أَبَوَيْكَ مِن قَبْلُ إِبْرَاهِيمَ وَإِسْحَاقَ إِنَّ رَبَّكَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ 4 .


و اين چنين پروردگارت تو را برمى‏گزيند و از تفسير خواب‏ها به تو مى‏آموزد ، و نعمتش را بر تو و بر آل يعقوب تمام مى‏كند ، چنانكه پيش از اين بر پدرانت ابراهيم و اسحاق تمام كرد ؛ يقيناً پروردگارت دانا و حكيم است .


اين ويژگى‏ها و خصائص باعث شد كه پدر، بسيار بر يوسف عشق بورزد به اندازه‏اى كه در غم فراق يوسف آنقدر اشك ريخت كه چشمانش از غم سپيد شد و نابينا گرديد غم مى‏خورد و مصيبت مى‏كشيد و غم خود را در دل نهان مى‏داشت و آشكار نمى‏نمود5 .


اشك بر فراق يوسف، اشك بر بى‏محبتى‏ها و كورى چشم يعقوب، كورى و مسدود بودن طريق بى‏مهرى‏هاست.


پيراهن يوسف كه نمادى از مهر و مهرورزى است دواى درد قلب سوخته و آتش گرفته يعقوب و مرهم چشم نابيناى او است كه: «از محبت خارها گل مى‏شود».


ريشه‏هاى محبت عامل نجات


برادران يوسف كه بر اثر حسادت ، در وجودشان نسبت به برادر خود، بذر بى‏مهرى كاشته بودند از پدر تقاضا كردند تا او را همراه خود براى تفريح به بيرون شهر ببرند.


بى‏محبتى، آتش خشم و غضب را در وجودشان شعله‏ور مى‏ساخت تا اين كه حتى به رحم خود ترحمى ننمايند و مقاصد دنيايى خود را كه بر خلاف اراده حضرت حق بود پياده كنند.


آرى! بى‏مهرى باعث جدا شدن از فرهنگ الهى است آن چنان كه بسيارى از خلق بر اساس بى‏مهرى‏ها و بى‏توجهى‏ها به معارف حضرت حق و دستورات ناب اولياى الهى از خالق جدا شده‏اند.


هر كسى براى نابودى يوسف طرحى داد و لكن طرح نهايى منجر به صدور حكم اعدام و قتل براى يوسف شد.


(اقْتُلُوا يُوسُفَ ) 6 .


يوسف را بكشيد.


ولى يكى از برادران كه بارقه‏اى از محبت در وجودش هنوز روشن بود گفت:


لاَ تَقْتُلُوا يُوسُفَ وَأَلْقُوهُ فِى غَيَابَتِ الْجُبِّ يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيَّارَةِ إِن كُنتُمْ فَاعِلِينَ ) 7.


يوسف را نكشيد ، اگر مى‏خواهيد كارى بر ضد او انجام دهيد ، وى را در مخفى‏گاه آن چاه اندازيد ، كه برخى رهگذران او را برگيرند [ و با خود ببرند ! ! ] .


اين پيشنهاد مورد تصويب برادران قرار گرفت و با درجه‏اى تخفيف او را به چاه انداختند.


شعاعى از محبت يهودا باعث شد كه راد مردى بزرگ و انسانى پاك سرشت از چنگال مرگ نجات يابد تا به اراده حق، لباس رسالت برقامت پاك او پوشانده شود و معارف بسيارى از جانب اوـ كه هم اكنون نيز مشعل‏هاى فروزان هدايت الهى است ـ برافروخته شود.


محبت يوسف به برادران


گرچه يوسف ناملايمات و مشكلات زيادى را بواسطه بى‏مهرى برادران ـ چون افتادن در قعر چاه و اسارت در دست كاروانيان و خوارى و خفت بردگى و مشكلات زندان و... ـ متحمل شد، اما با رحمت و عطوفت ، از تمام بدى‏ها و زشتيهاى برادران در گذشت و با چشم مهربانى و محبت برادران را نگريست و كيل خالى آنها را با عزت و كرامت پر نمود و بر آن بيچارگان تصدق و احسان كرد8.


برادران از نظر مذهب و قانونِ ابراهيم خليل عليه السلام خود را مستحق كيفر ديدند و به گناه خود اعتراف نمودند و اين گونه طلب عفو و بخشش نمودند كه:


تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ عَلَيْنَا وَإِن كُنَّا لَخَاطِئِينَ 9 .


به خدا سوگند يقيناً كه خدا تو را بر ما برترى بخشيد و به راستى كه ما خطاكار بوديم .


و به انتظار پاسخ نشستند تا ببينند چه مى‏گويد و با آنها چه خواهد كرد، ولى از دهان يوسف سخنى را شنيدند كه انتظار آن را نداشتند و احتمال نمى‏دادند كه گفت:


لاَ تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ يَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ ) 10 .


گفت : امروز هيچ ملامت و سرزنشى بر شما نيست ، خدا شما را مى‏آمرزد و او مهربان‏ترين مهربانان است .


يعقوب نيز زمانى كه فرزندانش از او عذرخواهى نموده و طلب عفو و بخشش نمودند و گفتند:


يَا أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا إِنَّا كُنَّا خَاطِئِينَ11.


اى پدر ! آمرزش گناهانمان را بخواه ، بى‏ترديد ما خطاكار بوده‏ايم .


به آنان وعده استغفار و طلب بخشش از محضر حضرت حق ـ كه رضايت او در گرو طلب رضايت از بنده او و توجه به حق‏الناس است ـ داده و فرمود:


سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّى إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ 12 .


براى شما از پروردگارم درخواست آمرزش خواهم كرد ؛ زيرا او بسيار آمرزنده و مهربان است .


مسلماً شيوه پيامبران الهى عفو و اغماض و پذيرش عذر عذرخواهان و مهر و رحمت و عطوفت و مهرورزى به گناه‏كارانِ پشيمان است.


مهرورزى در عرصه‏گاه تقوى


حساس‏ترين نقطه زندگى يوسف كه نقطه عطف حيات پاك اوست مواجهه او با زليخاى مصر است.


زنى زيباروى با تمكّن مادّى و تكيه به قدرت و سلطنت و حكومت و بانوى بزرگ مصر كه از او تقاضاى گناه مى‏كند.


يوسف مى‏داند كه خدا نعمتهاى گرانسنگش را از باب محبت در اختيار انسان قرار داده است و تنها در مسير او بايد نعمتها را خرج كرد ، شهوت نيز نعمتى است الهى، اما مسير خرج آن بايد در راستاى فرمان الهى باشد ، اين كمال بى‏مهرى است كه انسان نعمتى خدا داده را در مسير خواسته‏هاى شيطان خرج كند و يوسف عالِم به اين حقيقت است ؛ قدرت، سلطنت، زيبايى و... در دل او خوف و رغبتى ايجاد نكرد تا توانست به بانوى زيباى كاخ ، محبت منطقى كرد و با تقواى پرتوان خود سبب حفظ او از افتادن در گناه كبيره زنا شد.


آرى! اگر چه به ظاهر تصوّر مى‏شود كه دست رد به سينه زليخا زدن بى‏مهرى است، امّا يوسف تمام مهر و محبت را در حق او انجام داد كه دامان او آلوده به گناهى بزرگ نشود و مسلماً دامن انسانى را از گناه پاك نگاه داشتن و به اين سبب رحمت و رضايت حضرت حق را به او ارمغان دادن حقيقت و كمال مهرورزى است .


آلوده شدن دامن به خواسته شيطان، بى‏مهرى و بى‏محبتى به خالق هستى و كج رفتارى به دستورات و احكام الهى است و اين ميدان، ميدان جنگ هوا و هوس با عقل و دين است و مهرورزى حقيقى از جانب عقل و دين است نه هوا و هوس.


بانوى زيباى مصر ، يوسف را به حجره دربسته و مهيا براى كامجويى دعوت نمود و با زبان سالارى و حاكمانه فرمان كامجويى صادر كرد تا يوسف نتواند از فرمان سرپيچى كند:


وَغَلَّقَتِ الْأَبَوْابَ وَقَالَتْ هَيْتَ لَكَ13 .


همه درهاى كاخ را بست و به او گفت : پيش بيا [ كه من در اختيار توام ] .


فرمان دل نيز با فرمان بانوى كاخ هم‏سو گرديد و فرمان جوانى و كامجويى و ترحم بر زنى محترم و انسى كه از وى در دل داشت قدرت فرمان را چندين برابر كرده بود.


يوسفِ جوان همه فرمانها را زير پا نهاد و تنها يك فرمان را اطاعت كرد و آن فرمان خدا بود ؛ از پرهيزكارى و تقوى سدّى بزرگ و آهنين در برابر تمايلات بشرى و حيوانى خود ساخت و پيروزى انسانيّت را بر حيوانيّت به جهان بشرى اعلام كرد.


يوسف تقاضاى بانوى كاخ را چنين پاسخ داد:


مَعَاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّى أَحْسَنَ مَثْوَاىَ إِنَّهُ لاَ يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ14 .


پناه به خدا ، او پروردگار من است ، جايگاهم را نيكو داشت ، [ من هرگز به پروردگارم خيانت نمى‏كنم ] به يقين ستمكاران رستگار نمى‏شوند .


در اين مقام است كه خدا نيز او را برگزيد و ملائك در تعجب به حقيقت: إِنِّى أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ 15 پى بردند .يوسف براى گريختن از گناه ، مجبور به فرار از دست بانوى كاخ شد، اما بانوى شوريده حال كاخ، او را دنبال نمود تا لباس او از پشت پاره شد.


شوهر زليخا فرا رسيد و بانوى سالار مصر حقيقت را دگرگونه جلوه داد و خود را از معرض اتهام بيرون آورد و يوسف بى‏گناه را گناه‏كار خواند و به شوهرش چنين گفت:


مَا جَزَاءُ مَنْ أَرَادَ بِأَهْلِكَ سُوءاً إِلاَّ أَن يُسْجَنَ أَوْ عَذَابٌ أَلِيمٌ 16 .


كسى كه نسبت به خانواده‏ات قصد بدى داشته‏باشد ، كيفرش جز زندان يا شكنجه دردناك چه خواهد بود ؟ !


اما يوسف با دفاع از خود، تبرئه شد.


همسر سالار مصر بعد از مدتى به تهديد يوسف پرداخت و در جمع زنان مصر گفت:


وَلَئِن لَّمْ يَفْعَلَ مَا ءَامُرُهُ لَيُسْجَنَنَّ وَلَيَكُوناً مِنَ الصَّاغِرِينَ 17 .


و اگر فرمانم را اجرا نكند يقيناً خوار و حقير به زندان خواهد رفت .


اين روش روز و شب ادامه داشت و يوسف همچنان پايدارى مى‏كرد و با اراده‏اى محكم تقاضاى همه بانوان را رد كرد؛ به خدا پناه برد و عرض كرد:


رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَىَّ مِمَّا يَدْعُونَنِى إِلَيْهِ وَإِلاَّ تَصْرِفْ عَنِّى كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَ وَأَكُن مِنَ الْجَاهِلِينَ 18 .


پروردگارا ! زندان نزد من محبوب‏تر است از عملى كه مرا به آن مى‏خوانند ، و اگر نيرنگشان را از من نگردانى به آنان رغبت مى‏كنم و از نادانان مى‏شوم .


يوسف از خدا تقاضاى زندان رفتن كرد تا از آن شكنجه روحى نجات يابد و دعايش به اجابت رسيد و يوسف روانه زندان شد.


او همنشين زندانيان سلطنت مصر شد، اما از زندان هواى نفس و آلودگى‏ها و شهوات باطل آزاد شد و حركتى الهى و مبارزه‏اى معنوى با نفس كرد.


او با رعايت تقوى و مبارزه با هوى، مشكلات زيادى را به جان خريد اما طهارت و پاكى او شهره آفاق گرديد و مورد احترام خاص و عام شد ، پيامبر پاك حضرت حق باقى ماند و از حشمت و جاه ظاهرى و دنيايى نيز برخوردار گرديد و چيزى نگذشت كه زندانى بى‏گناه فرمانرواى كشور فراعنه و عزيز مصر و صاحب افتخار و عزت و قدرت و بزرگى در دنيا و سعادت ابدى و جاه مقام الهى در آخرت شد19. إِنَّكَ اليَوْمَ لَدَيْنَا مَكِينٌ أَمِينٌ 20 .


تو امروز نزد ما داراى منزلت ومقامى و [ در همه امور] امينى .