وقتي كه به دنيا اومدي تو تنها كسي بودي كه گريه مي كردي و بقيه مي
خنديدن ، سعي كن يه جوري زندگي كني وقتي رفتي تنها تو بخندي و بقيه
گريه كنن
اگر خاموش بنشيني تا ديگران به سخنت آورند ، بهتر از آنست كه سخن بگويي و خاموشت كنند.
سقراط
وقتي كه به دنيا اومدي تو تنها كسي بودي كه گريه مي كردي و بقيه مي
خنديدن ، سعي كن يه جوري زندگي كني وقتي رفتي تنها تو بخندي و بقيه
گريه كنن
اگر خاموش بنشيني تا ديگران به سخنت آورند ، بهتر از آنست كه سخن بگويي و خاموشت كنند.
سقراط
بالهایت را کجا جا گذاشتی
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي .
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود .
پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور – يک اوج دوست داشتني .
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است .
درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟ "
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گريست .
به نقل از وبلاگ روح روح
روزی دروغ به حقیقت گفت:
میل داری با هم به دریا برویم و شنا کنیم حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول خورد. آن دو با هم به کنار ساحل رفتند وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباس هایش در آورد دروغ حیله گر لباس های حقیقت را پوشید و رفت. از ان روز همیشه حقیقت عریان و زشت است اما
دروغ در لباس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان میشود!
موعود
دير هنگامي است که چشمان انتظار به راهت دوخته و جان و دل به شراره هاي اشتياقت، سوخته ايم باغ آرزوها به شوق بهار روي تو خزان ها را مي شمارد و چکامه هاي خونين شقايق را مي نگارد؛
نرگس ها داغ هجر تو بر سينه دارند؛
عروسان چمن جز به مژده جمال دلارايت سر زحجله عيش برنيارند؛
مهديا!
معراج نشيني بگذار و از پرده غيبت به دراي و رخسار محمدي بنماي؛
که خيل منتظران به جان آمده از حقارت و عيدهاي دنيايي، چشم بر بلنداي وعده ديدار تو دارند.
اي گوشوار عرش الهي! آرمان انتظار را به کوله بار صبر و يقين، بر دوش مي کشيم و به ترنم آواي ظهور سرخوشيم، هر بامداد ، ياد طلوع تو را در سينه مي پرورانيم و پرتو چهره تو را در ديده نقش مي زنيم.
عمري است که اشک هايمان را در کوره سوزان حسرت ها انباشته ايم و انتظار جمعه اي را مي کشيم که جويبار ظهورت از پشت کوه هاي غيبت سرازير شود، تا آن کوره را بدان آب غاموش سازيم و آن حسرت ها را به دريا ريزيم.
سبکبار تن خسته امان را در زلال آن بشوييم.
اي اميد بي پناهان، بيا...بيا.
از ثري تا به ثريا، دل هاي بي قراران، شيداي يک نگاه توست.
از سوي تا ماسوي جان هاي بي پناهان، نثار قدم هاي تو باد.
بيا و روزه داران غيبت را به افطار فرج بنشان و قضاي عهد انتظار را دستي برافشان.
امام صادق عليه السلام فرمودند :
خداوند وحي فرستاد به حضرت ابراهيم (ع) که به زودي صاحب فرزند مي شوي . حضرت به همسرش ساره مطلب را فرمود. ساره گفت من که پيرزن هستم چگونه بچه دار خواهم شد ؟ وحي آمد که اي ابراهيم به زودي صاحب فرزندي مي شوي و اولاد آن فرزند ، چهارصد سال گرفتار خواهند شد.
سپس امام صادق عليه السلام فرمودند : چون گرفتاري (مذکور) بني اسراييل طولاني شد ، چهل صبح به خداوند متوسل شدند وگريه وزاري کردند تا اينکه خداوند موسي و برادرش هارون را به ياري آنان فرستاد و حدود 170 سال از 400 سال گرفتاري آنها که باقي مانده بود را بخشيد. تا اينکه امام عليه السلام فرمودند : شما هم اگر مانند قوم بني اسراييل به خداوند متوسل شويد خداوند فرج ما را نزديک خواهد کرد و الا اين زندگي سخت تا پايان مدت مقرر شده آن ادامه خواهد داشت.
فردا مادر صبر و استقامت خواهد آمد و ناشکيبايي ها را با اشک شِکوه هايمان خواهد زدود.
فردا پدر مهرباني ها خواهد آمد و با حضورش گرماي شفقت و مهر را در چشم هاي منتظران خواهد نشاند.
فردا خواهر بي قراري هايمان خواهد آمد و با خروش افشاگرش مزبله هاي تزوير را خواهد زدود.
فردا برادر تشنگي هامان خواهد امد و با زمزم صلابتش، ما را در مرز فرات سيراب خواهد کرد.
فردا رسول صفا از غار حرا خواهد آمد و رخصت طواف کعبه عشق را خواهد داد.
فردا جبرييل وحي بر صور اسرافيل خواهد دميد و ملک الموت بر خرابه هاي استبداد خواهد نشست.
فردا پيشواي عشق و خشم خواهد آمد، عشق را به ميهماني نسيم خواهد برد و خشم را ارمغان خيبر يهوديان خواهد کرد.
فردا با امتزاج رعد و صاعقه، ترنم باران و تجلي نور، امام اهورائيان خواهد آمد و ملکه آتش بر فراز آتش کده ها، چون سرو، بر کرشمه، خواهد رقصيد.
فردا شرابه هاي نور بر تارک ظلمت زمين هبوط خواهد کرد.
فردا کوثر خواهد آمد.
فردا من، تو، فردا ما، جمعه، او خواهد آمد.
سر چه باشد که بپاي تو گذارم آن را
جان چه قابل که تو از من بپذيري جان را
عـشـق و عـقـل و دل و ديـنـم هـمـه فـرمـان دادنـد
کـه بـه ايـمـاي تــو از کـف بـدهـم ايـمـان را
ديـــــــده آن روز شــــود قــــابــــل ديـــــدار رخــت
کـه ز خــونــاب جـگــر سـرخ کنـد دامــان را
عمر بگذشت و قدم گشت خم و شانه شکست
چــنــد بــايــد بـکـشـم بــار غـم هـجـران را
کــو بــکــوتــر شــدم از بــاد بــه صـحـراي غـمت
چــه شـود دسـت بـگـيـري من سرگردان را
بــا گــل روي تــو کـس رو نـکنـد سـوي بهشت
بـــگـــشـــا رخ کـــه بـبـنـدنـد در رضـــوان را
آن چــنــان بــي تــو زنــم نـاله در اين فصل بهار
کــه بــه آتــش بــکشم باغ گل و بستان را
يـــــوسـف مـصــر ولايــــت چــه شــود بــار دگر
بــــوي پــيـــراهــن تــو زنــده کنـد کنعان را
اي مسـيـحـــاي حـيـــات بـشـريـــت بـشتــاب
کـــه بـبـخـشي بـوجـود بــشـريــت جــانــرا
تــو ز گـمـگـشــتــه ســـادات خبر داري و بس
چــه شــود آيـي و بــر مــا بـنـمــايـي آن را
«ميثم» از سلسله فتنه وهابيت
يـوسف فـطمه آزاد کند قرآن را *
با فضيلت ترين جهاد
پيامبر اعظم(ص): «پر فضيلت ترين جهاد امت من، انتظار فرج است.» بحارالانوار،ج77،ص143
انتظار، راه وصال
بدترين اسارتها، «خو گرفتن به وضع موجود» و «سوختن و ساختن در وضع نامطلوب» و پست ترين بردگيها، «سستي و خمودي و درجا زدن» و «تلاش نکردن براي رسيدن به آينده اي حيات بخش و مطلوب» مي باشد.
تأکيد رسول خدا(ص) و اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام بر فضيلت انتظار، در حقيقت آگاه کردن انسانها از اشتباه بودن «رضايت دادن به وضع نامطلوب» و فراخواني ايشان به «نوانديشي و پويايي براي رسيدن به وضع مطلوب» است.
آري، انتظاري حقيقي است که تحول آفرين، انديشه ساز، نيروبخش و مجاهد پرور باشد و شخص منتظر را به عرصه جهادي همه جانبه براي زمينه سازي ظهور در عرصه هاي فردي و اجتماعي وارد گرداند.
مطمئن باشيم که اگر کسي صادقانه و منتظرانه در راه امام زمان ارواحنافداه و زمينه سازي ظهور آن حضرت تلاش نمايد، سرانجام خداوند روزنه اي به سويش خواهد گشود: « الذين جاهدوا فينا لنهدينم سبلنا؛ آنان که در راه ما تلاش و مجاهده نمايند، به يقين به راه هاي خويش هدايتشان خواهيم کرد».

او خواهد آمد
غروب روز جمعه لحظه غم شيعيان است همه اش آدم خيال مي کنه يه چيزش هست واسه اين که منتظر اومدن مهماني
عزيزه اما با ديدن غروب دلش مي گيره و حسرت ديدن يارش را به دل جا مي ده
اونوقته که دل مي شکنه و چه خوش است با دل شکسته مولا رو صدا زدن وه چه زيباست خدا به دل شکسته ات نگاه کنه و مطلبت رو بده اونوقت همه غمها از بين مي ره
آري با آمدن جمعه دلها شاد مي شن اما با غروبش همه دل شکسته ان و مولا دل شکسته ات رو مي بينه و از خدا مي خواد که بار خدايا دل شيعيونم رو شاد گردون و آنچه را که مي خوان بهشون بده
راستي تو از مولا چي مي خواي ؟
مي گن هر وقت دل گرفت و حاجتي داشتي چنين بگو :
السلام عليک يا مولاي يا صاحب الزمان ادرکني
السلام عليک يا مولاي يا صاحب الزمان اغثني
اللهم عجل لوليك الفرج
هرجمعه كه فرا ميرسد, من از طلوع تا غروب خورشيد, چشم انتظار آن وعده الهي هستم تا چشمانم به ديدار پدر امت روشن شود. براي ما جمعهها رنگ و بويي خاص دارد و با بقيه ايام هفته متفاوت است, چه آنكه اين روز به مولايمان مهدي (عج) تعلق دارد. مولاي من! در طول اين چند بهار كه از عمرمان ميگذرد, اينچنين پناهگاه امني را پيدا نكردهايم كه حرفهاي دلمان را با او بگوييم, زيرا به خوبي ميدانيم كه شما, سخن دل را ميشنوي و همواره به فكر محبان و شيعيانت هستي. درست است كه هرگاه بر مشكلات انبوه برميخوريم و از همه جا رانده و مانده ميشويم , ناگهان برق اميدي در دلمان هويدا ميگردد كه دل را به آرامشي دست نيافتني سوق مي دهد. اما چقدر بايد رو سياه و شرمنده باشيم كه تنها وقتي به مشكلات بر ميخوريم به ياد تو پدر مهربان ميافتيم و تو را ميخوانيم. آيا كسي كه همچون پدري مهربان, در همه حال به يادمان است, اينچنين بايد محبتش را پاس بداريم؟ شرمساريم و شرمنده و ميدانيم اگر دستگيري آن مولاي بزرگوار نبود, حال اين چنين پراميد نبوديم.
يا صاحب الزمان! حرف دل را چطور ميتوان گفت, حال آنكه تو بر نهانمان آگاهي و آنرا ميداني. حرف دل, سخن از غيبت توست و انتظار فرج و گشايش ظهور توست.
آقاي مهربانم! با دستاني خالي و چشماني باراني و كولهباري از فراموشي و غفلت از تو, آنچنان سر برآستان رحمتت ميساييم كه مگر ما را در آغوش گيري و دست نوازش بر سر همه يتيمان بي پدر كه پدر معنوي خويش را به فراموشي سپردهاند بكشي. آمدهايم تا از ظهور و انتظار فرج مولايمان مهدي بگوييم. آمدهايم تا بگوييم كه چشمان مشتاق و منتظر هزاران هزار شيدايي تو, در ساعات پاياني روز جمعه آنچنان ابري است كه ميخواهد تنها و تنها, تو را ببيند, زيرا كه جمعهاي آمد و تو نيامدي. اما يابن الحسن! چرا فقط روزهاي جمعه را به يادت هستيم و حال آنكه تو از ما خواستهاي كه در همه حال و در هر روز و هر ساعت, به ياد و فكر تو باشيم و براي فرج و ظهورت دعا كنيم. باشد كه با دعايت هر لحظه به يادت باشيم. اي دلسوز همه منتظران! چشمان خسته ما, تو را ميخواند و تنها تو را نجات بخش خود ميداند. بيا كه با آمدنت به اين دنياي پر از حيله و افسون, نيرنگ و نفاق, كفر و بي ايماني ,پاياني شوق انگيز ببخشي و آنرا از عدل الهي سيراب كني. بيا كه همگان منتظريم.
![]()
هفت نصيحت مولانا
گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود) *باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد) * اگركسي اشتباه كردآن رابه پوشان (مثل شب) *وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ) * متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك) *بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا ) *اگرمي خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه )

برام دعا کنيد
![]()
اى مرهم نايابِ دلِ سوخته عشق
اى جلوهاى از آتشِ افروخته عشق
اى پادشهِ حاكم بر مملكتِ دل
اى گشته جدا از قفسِ بى نَفَسِ گِل
اى دُرّ نهان گشته ميانِ صدفِ عشق
اى مقصد و منظور و مراد و هدفِ عشق
اى مهرِ فروزنده ظلمتكده دل
اى مهرِ تو مِفتاحِ گشاينده مشكل
اى محرمِ رازِ دلِ بشكسته و ابرى
دل بى تو نباشد دگرش طاقت و صبرى
اى تك گُل باقى ز گلستانِ خدايى
سر دادهاى آخر ز چه آهنگِ جدايى
صحراى جهان تشنه و محتاجِ عبورت
اى ابرِ وجودِ تو حجابِ مَهِ صورت
اى قاصدِ از جانبِ دلدار كجايى
اى دوخته بر مقدمت انظار كجايى
كِى مىرسى و مىدهى از يار خبرها
اى خاكِ رهت سُرمه مرغوبِ نظرها
كِى عطرِ تو آكنده كند عالمِ احساس
اى شاخه يادآور خوشبوى گُلِ ياس
كِى بارِ دگر زنده شود عشقِ حقيقى
در شهرِ فرو رفته به مُردابِ عميقى
كِى گرد و غبار از همه دلهاى شكسته
بيرون شود اى دل به اُميد تو نشسته
كِى چشمه جوشانِ تو اى حضرتِ جانان
جارى شود و جان بدهد بر دلِ بى جان
كِى اين غم دردآورِ هجران به سر آيد
تا بارِ دگر بر شبِ تارم سحر آيد
ياريم كن تا دلم آسماني شود...
معبودا!
مي خواهم خاك نشين آستان نگاهت شوم
و اعتراف كنم
كه چقدر حقيرم و بي مقدار…
در برابر بي نهايت قدرت تو!
خداي من!
مهرباني توست كه شرمسار كرده مرا...
و من آمده ام تا،
اميد ديدار مجدد حرم امنت را ملتمسانه بخواهم...
اي پناه امن!
و اي تنها اميدم!
در اين روزها و شبهاي بي تكرار،
ديدگان باراني ام را پذيرا باش...
و ياريم كن!
تا دلم، آسماني شود...ارزاني بدار تمامي بهشت را به دستان پرمهرش...
خدايا!
تو را سپاس،
سپاس براي همه نعمت هايي كه ارزانيم داشته اي
مادري براي عشق ورزيدن،
و خلوتي براي تو و سجاده ام...
اي مهربان بي همتا!
بر دستان مادري بوسه مي زنم،
كه به من آموخت، الفباي عشقت را!
او كه نهايت دلدادگيست...
و من، ايمان دارم
كه تنها بوسه بر دستان مادر،
معناي تبسم و رضايت توست!
پس ارزاني بدار تمامي بهشت را به دستان پرمهرش!
و ما را از جمله شفاعت يافتگان بانوي مهر و ماه، فاطمه اطهر (س)، قرار ده!
او كه مهربان ترين مادر آفرينش است...
آمين يا رب العالمين!