سخني با برادر شهيدم
برادر
شهیدم شرمنده ایم بعد از تو دیگر شهرمان بوی خدا نمیدهد ، خیابانها را
به نامت کردیم ولی آنقدر پر شدهاند از دختران بزک کرده و پسران بیحیا ،
که چشمهایمان فقط باسنگ فرش پیادهروها رفاقت کرده
راستی یادت هست در وصیتنامهات نوشتی مجالس روضه را ترک نکنید ، چند شب پیش جلسه روضه گرفتیم، شرمندهام . . .
همسایهها زنگ زدند پلیس، ولی چند کوچه پایینتر صدای ساز و آواز مهمانی
مختلط از صدای اذان مسجد بیشتر در محل پیچیده بود ، آخر میگویند که جوانند
بگذارید جوانی کنند
برادرم
دیگر همه چیز فرق کرده ، پرچمهای یاحسین(ع) برروی خانهها را جمع کردیم و
به جایش دیش ماهواره گذاشتیم ، آخر هر روز شبکههای فارسی زبان جدیدی روی
آنتن میآید مبادا از دستمان برود
خوشابحال
شما که با شهادت رفتید ولی سلام ما را هم به امام امت برسان و بگو که هنوز
هستند کسانی که خون غیرت در رگهایشان نمرده و عَلَم نهضت را زمین
نگذاشتند....
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد ۱۳۹۲ ساعت ۳:۷ ب.ظ توسط مصطفی عبدالله پور مینابی زاده
|
العجل العجل یا مولای یا صاحب الزمان