شهید مصطفی احمدی روشن

سر قبر نشسته بودم.باران می آمد.روی سنگ قبر نوشته بود«شهید مصطفی احمدی روشن» از خواب پریدم.
مصطفی ازم خواستگاری کرده بود،ولی هنوز عقد نکرده بودیم.بعد از ازدواج خوابم را برایش تعریف کردم.زد به خنده و شوخی. گفت «بادمجون بم آفت نداره» ولی یک بار خیلی جدی پاپی اش شدم که «کی شهید می شی مصطفی» مکث نکرد،گفت« سی سالگی».
باران می بارید شبی که خاکش می کردیم.
منبع:http://cyber-officers.blogfa.com/
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۱ ساعت ۷:۴۳ ق.ظ توسط مصطفی عبدالله پور مینابی زاده
|
العجل العجل یا مولای یا صاحب الزمان