خدا!
حق داری اگر من لی غیرک هایم را باور نکنی،
وقتی هنوز خودم باورشان نکرده ام...
مسیرت را بلدم...
باید تصمیم بگیرم حواسم را جمع کنم تا دوباره از قلم نیاندازمت
اما چشمک ستاره هایت حواسم را پرت خواهد کرد ،
چاره اش پلک بستن است
باید دوباره تصمیم بگیرم. این بار قول مردانه بدهم اما...
صدای شر شر باران، بوی خاک خیس خورده ی تنم را بلند خواهد کرد و باز دلم را به بازی خواهد گرفت...
باید گوش هایم را هم ببندم. اگر تا این جا بیایم راه نیمه شده است. و بعد دست هایم را. دهانم را... از خودم فرار کنم. از این خودی که با بند بندش صدای تو را می شنود و حواسش پرت می شود که باید تو را از قلم نیاندازد!
از خودم که فرار کنم. گم می شوم... گم که شدم، باورم که شد،
آن وقت باورت می شود که الهی و ربی من لی غیرک!!!
مسیرش را بلدم اما از التهاب همان یک ثانیه گم شدن می ترسم....
قربان تو:
بنده ی گناهکارت...
العجل العجل یا مولای یا صاحب الزمان